سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات(( علی و فاطمه)) عزیزای مامان و بابا

شیرین کاری علی و فاطمه در یکسال و 3 ماهگی

امروز علی و فاطمه جون با مامان کلی بازی کردید صبح ها فاطمه جون زودتر بیدار میشیو وقتی داداش علی بیدار شد اینقدر از خوشحالی علی علی میگی وبوس میکنی علی را و علی هم میگه اجیییییی اجییییی وقتی بهت میگم فاطمه مامان دوست داری میگی آیه   به علی میگم مامان چنتا دوست داری میگه ده تا ولی فاطمه میگه ده بهتون میگم کلاغ میگه علی میگه غا غا و فاطمه میگه آر آر  تازگیا مامان صندلیاتونا قایم کرده چون یادگرفتید هرجا دستون نمیرسه صندلیتونا ببرید و روش بایستید اب میگید بهبه میگید و خودتون با قاشق غذا میخورید هرچند نصفشومیریزید ولی بازم خیلی وارد شدید هندونه را با چنگال میخورید فاطمه الوچه خیلی دوست داره جفتتون عاشق زیتون و کاک...
20 شهريور 1391

سفر به اصفهان

عید امسال همرا دایی و خاله رفیم اصفهان خیلی شلوغ بود بابایی با اینکه حالش خوب نبود ولی مارا همراهی کرد رفتیم باغ پرنده گان فقط اردکها و مرغها و طاووس ها را دیدید از بس شلوغ بود خیلی خسته شدیم و نتونستیم بریم بگردیم نهارم مهمون دایی بودیم
20 شهريور 1391

سفر به تهران

 در ٢٧ اسفند٩٠  عسلهای مامان با خاله و عمو داوود و مامان جون و مهسان و پرنیان به تهران رفتیم خونه خاله جان البته جمکران هم رفتیم سفر کوچیکی بود ولی خوش گذشت
20 شهريور 1391

راه افتادن فاطمه

فاطمه جون در ١٠ ماهگی ایستادی ودر در ١١ ماهگی راه افتادی ولی علی مامان در ١١ ماهگی ایستاد وهنوز راه نمیریو وفتی شیشه شیرشت را میخوای دست بگیری و بری رو تشکت لالا کنی و میل کنی با زانو راه میری و شلوارت زانوش پاره شده الهی فدات بشم ایکاش زودی راه بیافتی تامامان  و بابایی خوشحال بشن  
20 شهريور 1391

تولد یک سالگی عسلهای مامان به قمری

تولد یک سالگی عسلهای مامان به قمری به شکرانه این سعادت بزرگ اولین سال تولدتونا به قمری گرفتیم شب تولد حضرت محمد (ص)و امام جعفر صادق(ع) مامان جون و خاله منصوره و مهسان و پرنیان و دایی حمید و زندایی و دوقلوها هم امدن من و بابایی روز قبلش از صبح تا شب بیرون بودیم و لوازم تولدتونا میخریدیم براتون بابایی کیک پروانه یی سفارش دادن خیلی کی تولدتون قشنگ بود خلاضه با کوچیک و بزرگ 50 نفر دعوتی داشتیم و شام هم سالاد ماکارونی /الویه /خوارک بندری/فلافل بود شماها خیلی خوب بودید هرجند حاظر نبودید پشت میز بشینید ولی بازی میکردید و خوشحال بودید خدایا شکرت بچههام یکساله شدن و من و بابا خیلی خوشحال هستیم که لحظه...
20 شهريور 1391

بازی با روروک

الان ١١ ماه ونیمتون هست و حسابی شیطون شدید از مبلا بالا میرید از روروکتون بالا میرید رو دسته مبل میشنید و تا حالا دوبار افتادید علی اقا که خودش میاد بیرون و میره داخل روروک و حتما یاد فاطمه جونم میده       ...
20 شهريور 1391

ورود به اماکن ممنوعه

 الان ١١ ماهتونه علی جون دوست داری همه جا بری مخصوصا جاهای ممنوع هرجایی که کلی مانع بزارم جلوش که نتونی بری بلاخره موفق میشی راههای مختلف برای رسیدن به هدف را کشف کنی و ابجی فاطمه را هم با خودت میبری و بعد سر رسیدن به هدف دعواتون میشه    الان ١٠ ماهتونه یکی دیگه از اماکن ممنوعه که با اینکه کلی وسیله گذاشتم که دستتون به تلویزیون نرسه بلاخره موف شدید ولی الان مامان گهوارتونا گذاشته هههههههههههه فعلا موفق نشدید   ...
20 شهريور 1391

لباس شیر خواران علی اصغر

مامان جون براتون لباس گرفته بودن که تو مراسم حضرت علی اصغر شرکت کنیدو این لباسها را تنتون کنیم ولی ما نشد بریم  شهر مامانی بابا همینجا بردمون امامزاده و  اونجا به امام حسین شهادت علی اصغر را تسلیت گفتیم  حالا که مادر شدم  بیشتر میفهمم  همسر امام حسین چه حالی داشته اونروز .هر چی لعنت بفرستی بر قاتلین  کمه. خدا جوابشونا بده برای همین مامان جون وقتی امد پیشمون لباساتونا اورد و منم برای تبرک تنتون کردم ولی از بس تکون خوردید نذاشتید خوب عکس بگیرم ...
20 شهريور 1391

ماشین بازی

این بنز خاور را بابایی براتون خریدو خیلی اونا دوست دارید اول علی یاد گرفته بودخودش  داخلش بشین و حالا فاطمه خانومم یاد گرفته تازه گاهی دعواتونم میشه ولی خیلی وقتها هم باهم بازی میکنید علی میشینه فاطمه حلش میده گاهیم فاطمه میشینه و علی اقا حلش میده جدیدا که داخلش میایستید و کارهای خطرناک میکنید برعکسش میکنید و خیلی دوستش دارید در ادامه میبینید شیرین کاریهاتونا   ...
20 شهريور 1391